الو ، دخترم گوشم با شماست ، زود بگو که الان چراغ سبز میشه … نه عزیزم ، گفتم که الان ماشین اداره دستمه ، نمیتونم با بیت المال بیام تو رو برسونم خونه ، نه عزیزم خودت برو ، گناه داره … میگم اصرار نکن ، خودت برو ، بیست و سه ساله دارم خدمت می کنم تا حالا دزدی نکردم ، حالا بیام سر پیری بچه ام رو با ماشینه اداره برسونم خونه ، نه عزیزم خودت برو ، مواظب خودت باش ، خداحافظ .
پیرمرد گوشی رو توی جیب کتش میزاره و چراغ سبز میشه و راه میفته و تسبیحش رو درمیاره و یه خط در میون دونه های تسبیح رو ول می کنه و چیزی زیر لب زمزمه می کنه . به تعمیرگاه که میرسه ماشین رو میزاره واسه تنظیم موتور و تعویض روغن و فیلتر هوا . شاگرد مکانیک بهش میگه یه کم طول می کشه . واسه همین راه میوفته به سمت مسجد تا نمازش رو بخونه . تسبیحش رو میزاره روی گردن شیر آب و وضو می گیره و میره داخل مسجد و نمازش رو شروع می کنه . خلاصه بعد از کلی الافی ماشینو تحویل می گیره و تا میاد ماشینو روشن کنه یادش میاد که تسبیحش رو جاگذاشته روی شیر آب . میخواد پیاده بشه که گوشیش زنگ میخوره : جانم ، چی ؟ آره ، دخترمه ! چی شده ؟ یا قمر بنی هاشم . کجا باس بیام خانوم ؟ الان میرسم .
***
آخرش با لیسانس جغرافی دارم کلفتیه خونه مردم رو می کنم . کمرم تیر می کشه و از الان غم اینو دارم که تو این سرما ، با این کمردرد ، چه جوری باید برگردم خونه . تازه باید کلی رخت چرک های این تن لش ها رو هم بشورم . انگار مجبورن که از صبح هیزبازی در بیارن تا سر شب که همیشه شرتشون خیس و کثافته ، من نمیدونم تو این خونه این پدر و پسر خجالت نمی کشن که شرتشون رو هم میزارن که من بشورم . تازه این حاج خانوم کلی جانماز هم آب می کشه براشون . پسرم پسرم ، شوهرم شوهرم ، میکنه که انگار کون آسمون پاره شده و این دوتا فقط ازش افتادن پایین . حاج خانوم : ” مهشید جان ، رخت چرک ها رو گذاشتم توی سبد دم در حمومه ، قربون دستت یادت نره که با دست بشوریشون فقط ، پرده ها رو انداختم تو ماشین ، رفتنی بزراشون رو بند ، خانومی فقط پارکت های پذیرایی رو هم یه دستمال بکش که آخر هفته روضه دارم ، کلی مهمون میاد . یه ساعت دیگه واسه آرمین یه لیوان شیر و یه برش کیک ببر که بچه ام تلف شد از بس درس خوند ، زیر چشاش گود افتاده از بس درس خونده ، مرده شور این کنکور رو ببرن که نمیدونم لیسانسش چی بود که میخواد ارشد هم بخونه . پولت رو هم گذاشتم رو میز آشپزخونه ، سبزی هم روی گاز ، فقط یادت نره که همش بزنی که نسوزه ، من میرم ختم قرآن ، برات دعا می کنم عزیزم ، خداحافظ . ” همیشه از اینکه با این تن لش توی خونه تنها باشم بیزارم ، اینقدر هیزه که با چشماش آدمو می خوره . زیر لب آیه الکرسی می خونم که یهو سردی یه دست رو روی شونه هام احساس می کنم . دستتو بردار آقا آرمین ، گناه داره . آرمین : بزار کنار مهشید خانوم ، خودت که بیشتر دلت میخواد ، با ما هم بععععله ؟ مهشید : زشته پسر ، گناه داره ، این حرفا چیه ، من شوهر دارم ، بچه دارم ، دستتو بردار . آرمین : خفه شو ، یه جوری حرف میزنه اگر کسی ندونه فکر می کنه خبریه ، یه کلفت هم اینقدر چس کلاس میزاره مگه ، چته ، نمیخوام بخورمت ، یه جوری میگی شوهر هر کی ندونه فکر می کنه رئیس جمهوره ، حالا خوبه آبدارچیه ، اینقدر چس کلاس میزاری . با زبون خوش باهام راه بیا ، من هم کاریت ندارم .مهشید : آقا آرمین این چه حرفیه میزنی ، بس کن ، لعنت بفرست به شیطون ، من شوهر دارم ، دستتو بکش کنار .
آرمین با چک و لگد مهشید رو میندازه رو زمین و مهشید هم هر چی زور میزنه نمیتونه از دستش در بره . دامن مهشید رو می کشه بالا و شرتش رو با تقلا از پاش در میاره و چند تا مشت و چک هم میزنه به مهشید و میگه : حیف این بلور نیست که هر شب اون آبدارچی باید نازش کنه ، دلت رو به چی خوش کردی ؟ که مهندسه و می فهمه ! و … . مهشید زیر لب ” و ان یکاد ” میخونه و گریه می کنه و بوی سبزی سوخته توی خونه می پیچیه .
***
گوینده رادیوی آژانس : ساعت 21 ، اینجا تهران است ، صدای مرکزی خبر
پیرزن با دندوناش چادرشو گرفته و در ماشین رو می بنده و میره داخل حیاط بیمارستان جنرال … . چشمش به پیرمرد میوفته که روی پله های بیمارستان نشسته و سرش رو لای زانوهاش گذاشته . به محض اینکه پیرمرد سرپا میشه ، پیرزن یه تف توی صورتش می کنه و میگه : خدا کمرت رو بزنه با اون نمازخوندنت و دزدی نکردنت ، بچه ام رو گشنه و تشنه تو خیابون ول کردی به امان خدا ، یزید این کارو نمی کنه ! با ” یا حسین” و ” یا امام هشتم ” خودشو میرسونه به سالن ” آی سی یو ” . سوپروایز بخش ” تروما ” : خانوم فعلا نمیشه چیزی گفت ، دوتا از دنده هاش شکسته که چیزی نیست ، ولی بر اثر شدت ضربه ، سرش به آسفالت خورده و ضربه مغزی شده ، درصد هوشیاریش روی 2 هست ، دکترها هر کاری از دستشون بر میومد رو انجام دادن ، فقط باید توکل کنید به خدا .
***
توی بخش مسمومیت بیمارستان جنرال … ، فروشنده صوتی و تصویری در حالیکه به دیواره تکیه داده و از شدت فشار عصبی ، حلقه کلید فروشگاه رو توی انگشت اشاره اش گذاشته و مثل دیوونه ها داره می چرخوندش ، نظر دکتر رو در مورد پسرش میشنوه : آقای محترم پسرتون بر اثر مصرف بیش از حد ماده ای به نام ” متامفتامین ” که به اسم شیشه هم شناخته میشه ، دچار پارگی رگ در نواحی شش و رگ های منتهی به قلب شدن . من تا جایی که دستم بود به کمک همکاران بخش عروق ، رگ های از دست رفته رو ترمیم و جایگزین کردیم ولی به دلیل بالا بودن ناخالصی ماده مورد مصرف ، آسیب وارده خیلی بیشتر از حد تصوره و دیگه از دست من کاری برنمیاد ، توکل به خدا .
***
آبدارچی رو می کنه به مهشید خانوم : ” خانوم امسال عیدی رو زودتر بهم دادن و یه مقداری هم زیادش کردن . این پول دستت باشه واسه بچه ها لباس عید بخر ، اگر شد یه قالی هم بخری که دستت درد نکنه . ولی امشب بوی غذات داره منو دیوونه می کنه ، شامو بیار بخورم که دارم میمیرم از گشنگی . ” و مهشید خانوم جواب میده : ” خدا شما رو برای من و بچه هات نگهداره ، اگر بیرون این خونه آبدارچی هستی ، توی این خونه نور چشم منی . “
با هر بار تعریف آبدارچی از طعم خوب غذا ، مهشید خانوم یاد مزه آب لزجی که امروز توی دهنش خالی شده میوفته و بعد از چند لحظه برای بار چندم میره توی دستشویی و بالا میاره .
***
معاون یه خلال دندون ورمیداره تا باقی مونده غذای شام رو از دندوناش بیرون بیاره و میره روی مبل لم میده و در حالیکه به خوشحالی پسر 8 ساله اش که هنوز داشت با دوربینش ور میرفت نگاه می کنه ، توی دلش می گه : خدایا چی میشد میتونستم صدای بچه ام رو بشنوم که میگه ” مرسی بابایی ” . چی می شد اگر می تونست حرف بزنه ؟
……………………………………………………………………………………. پایان
پی نوشت : این پست خیلی طولانی شد ، با توجه به غیبتم ، همه اش رو توی یه پست گذاشتم . لطفا دوستانی که این مطلب رو دنبال کردن ، از این سه پست اخیر، فقط و فقط انتقاد کنن و مطمئن باشید که با انتقادتون به من کمک بزرگی می کنید .
پی نوشت : فیلم THE MAN FROM ELYSIAN FIELDS رو پیشنهاد می کنم . نویسنده اش PHILIP JAYSON LASKAR و محصول 2002 . با بازیگری بی نظیر اندی گارسیا در نقش اول .
پی نوشت : کامنت های پست قبلی رو جواب دادم ، البته میدونم خیلی فشار آوردم !
