نگاشته شده توسط: my3dots | فوریه 8, 2010

قسمت سوم – ای کاش داوری در کار بود

الو ، دخترم گوشم با شماست ، زود بگو که الان چراغ سبز میشه … نه عزیزم ، گفتم که الان ماشین اداره دستمه ، نمیتونم با بیت المال بیام تو رو برسونم خونه ، نه عزیزم خودت برو ، گناه داره … میگم اصرار نکن ، خودت برو ، بیست و سه ساله دارم خدمت می کنم تا حالا دزدی نکردم ، حالا بیام سر پیری بچه ام رو با ماشینه اداره برسونم خونه ، نه عزیزم خودت برو ، مواظب خودت باش ، خداحافظ .
پیرمرد گوشی رو توی جیب کتش میزاره و چراغ سبز میشه و راه میفته و تسبیحش رو درمیاره و یه خط در میون دونه های تسبیح رو ول می کنه و چیزی زیر لب زمزمه می کنه . به تعمیرگاه که میرسه ماشین رو میزاره واسه تنظیم موتور و تعویض روغن و فیلتر هوا . شاگرد مکانیک بهش میگه یه کم طول می کشه . واسه همین راه میوفته به سمت مسجد تا نمازش رو بخونه . تسبیحش رو میزاره روی گردن شیر آب و وضو می گیره و میره داخل مسجد و نمازش رو شروع می کنه . خلاصه بعد از کلی الافی ماشینو تحویل می گیره و تا میاد ماشینو روشن کنه یادش میاد که تسبیحش رو جاگذاشته روی شیر آب . میخواد پیاده بشه که گوشیش زنگ میخوره : جانم ، چی ؟ آره ، دخترمه ! چی شده ؟ یا قمر بنی هاشم . کجا باس بیام خانوم ؟ الان میرسم .
***
آخرش با لیسانس جغرافی دارم کلفتیه خونه مردم رو می کنم . کمرم تیر می کشه و از الان غم اینو دارم که تو این سرما ، با این کمردرد ، چه جوری باید برگردم خونه . تازه باید کلی رخت چرک های این تن لش ها رو هم بشورم . انگار مجبورن که از صبح هیزبازی در بیارن تا سر شب که همیشه شرتشون خیس و کثافته ، من نمیدونم تو این خونه این پدر و پسر خجالت نمی کشن که شرتشون رو هم میزارن که من بشورم . تازه این حاج خانوم کلی جانماز هم آب می کشه براشون . پسرم پسرم ، شوهرم شوهرم ، میکنه که انگار کون آسمون پاره شده و این دوتا فقط ازش افتادن پایین . حاج خانوم : ” مهشید جان ، رخت چرک ها رو گذاشتم توی سبد دم در حمومه ، قربون دستت یادت نره که با دست بشوریشون فقط ، پرده ها رو انداختم تو ماشین ، رفتنی بزراشون رو بند ، خانومی فقط پارکت های پذیرایی رو هم یه دستمال بکش که آخر هفته روضه دارم ، کلی مهمون میاد . یه ساعت دیگه واسه آرمین یه لیوان شیر و یه برش کیک ببر که بچه ام تلف شد از بس درس خوند ، زیر چشاش گود افتاده از بس درس خونده ، مرده شور این کنکور رو ببرن که نمیدونم لیسانسش چی بود که میخواد ارشد هم بخونه . پولت رو هم گذاشتم رو میز آشپزخونه ، سبزی هم روی گاز ، فقط یادت نره که همش بزنی که نسوزه ، من میرم ختم قرآن ، برات دعا می کنم عزیزم ، خداحافظ . ” همیشه از اینکه با این تن لش توی خونه تنها باشم بیزارم ، اینقدر هیزه که با چشماش آدمو می خوره . زیر لب آیه الکرسی می خونم که یهو سردی یه دست رو روی شونه هام احساس می کنم . دستتو بردار آقا آرمین ، گناه داره . آرمین :  بزار کنار مهشید خانوم ، خودت که بیشتر دلت میخواد ، با ما هم بععععله ؟ مهشید : زشته پسر ، گناه داره ، این حرفا چیه ، من شوهر دارم ، بچه دارم ، دستتو بردار . آرمین :  خفه شو ، یه جوری حرف میزنه اگر کسی ندونه فکر می کنه خبریه ، یه کلفت هم اینقدر چس کلاس میزاره مگه ، چته ، نمیخوام بخورمت ، یه جوری میگی شوهر هر کی ندونه فکر می کنه رئیس جمهوره ، حالا خوبه آبدارچیه ، اینقدر چس کلاس میزاری . با زبون خوش باهام راه بیا ، من هم کاریت ندارم .مهشید : آقا آرمین این چه حرفیه میزنی ، بس کن ، لعنت بفرست به شیطون ، من شوهر دارم ، دستتو بکش کنار .
آرمین با چک و لگد مهشید رو میندازه رو زمین و مهشید هم هر چی زور میزنه نمیتونه از دستش در بره . دامن مهشید رو می کشه بالا و شرتش رو با تقلا از پاش در میاره و چند تا مشت و چک هم میزنه به مهشید و میگه : حیف این بلور نیست که هر شب اون آبدارچی باید نازش کنه ، دلت رو به چی خوش کردی ؟ که مهندسه و می فهمه ! و … . مهشید زیر لب ” و ان یکاد ” میخونه و گریه می کنه و بوی سبزی سوخته توی خونه می پیچیه .
***
گوینده رادیوی آژانس : ساعت 21 ، اینجا تهران است ، صدای مرکزی خبر
پیرزن با دندوناش چادرشو گرفته و در ماشین رو می بنده و میره داخل حیاط بیمارستان جنرال … . چشمش به پیرمرد میوفته که روی پله های بیمارستان نشسته و سرش رو لای زانوهاش گذاشته . به محض اینکه پیرمرد سرپا میشه ، پیرزن یه تف توی صورتش می کنه و میگه : خدا کمرت رو بزنه با اون نمازخوندنت و دزدی نکردنت ، بچه ام رو گشنه و تشنه تو خیابون ول کردی به امان خدا ، یزید این کارو نمی کنه ! با ” یا حسین” و ” یا امام هشتم ” خودشو میرسونه به سالن ” آی سی یو ” . سوپروایز بخش ” تروما ” : خانوم فعلا نمیشه چیزی گفت ، دوتا از دنده هاش شکسته که چیزی نیست ، ولی بر اثر شدت ضربه ، سرش به آسفالت خورده و ضربه مغزی شده ، درصد هوشیاریش روی 2 هست ، دکترها هر کاری از دستشون بر میومد رو انجام دادن ، فقط باید توکل کنید به خدا .
***
توی بخش مسمومیت بیمارستان جنرال … ، فروشنده صوتی و تصویری در حالیکه به دیواره تکیه داده و از شدت فشار عصبی ، حلقه کلید فروشگاه رو توی انگشت اشاره اش گذاشته و مثل دیوونه ها داره می چرخوندش ، نظر دکتر رو در مورد پسرش میشنوه : آقای محترم پسرتون بر اثر مصرف بیش از حد ماده ای به نام ” متامفتامین ” که به اسم شیشه هم شناخته میشه ، دچار پارگی رگ در نواحی شش و رگ های منتهی به قلب شدن . من تا جایی که دستم بود به کمک همکاران بخش عروق ، رگ های از دست رفته رو ترمیم و جایگزین کردیم ولی به دلیل بالا بودن ناخالصی ماده مورد مصرف ، آسیب وارده خیلی بیشتر از حد تصوره و دیگه از دست من کاری برنمیاد ، توکل به خدا .
***
آبدارچی رو می کنه به مهشید خانوم : ” خانوم امسال عیدی رو زودتر بهم دادن و یه مقداری هم زیادش کردن . این پول دستت باشه واسه بچه ها لباس عید بخر ، اگر شد یه قالی هم بخری که دستت درد نکنه . ولی امشب بوی غذات داره منو دیوونه می کنه ، شامو بیار بخورم که دارم میمیرم از گشنگی . ” و مهشید خانوم جواب میده : ” خدا شما رو برای من و بچه هات نگهداره ، اگر بیرون این خونه آبدارچی هستی ، توی این خونه نور چشم منی . “
با هر بار تعریف آبدارچی از طعم خوب غذا ، مهشید خانوم یاد مزه آب لزجی که امروز توی دهنش خالی شده میوفته و بعد از چند لحظه برای بار چندم میره توی دستشویی و بالا میاره .
***
معاون یه خلال دندون ورمیداره تا باقی مونده غذای شام رو از دندوناش بیرون بیاره و میره روی مبل لم میده و در حالیکه به خوشحالی پسر 8 ساله اش  که هنوز داشت با دوربینش ور میرفت نگاه می کنه ، توی دلش می گه : خدایا چی میشد میتونستم صدای بچه ام رو بشنوم که میگه ” مرسی بابایی ” . چی می شد اگر می تونست حرف بزنه ؟
…………………………………………………………………………………….           پایان
پی نوشت : این پست خیلی طولانی شد ، با توجه به غیبتم ، همه اش رو توی یه پست گذاشتم . لطفا دوستانی که این مطلب رو دنبال کردن ، از این سه پست اخیر، فقط و فقط انتقاد کنن و مطمئن باشید که با انتقادتون به من کمک بزرگی می کنید .

پی نوشت : فیلم THE MAN FROM ELYSIAN FIELDS رو پیشنهاد می کنم . نویسنده اش PHILIP JAYSON LASKAR و محصول 2002 . با بازیگری بی نظیر اندی گارسیا در نقش اول .

پی نوشت : کامنت های پست قبلی رو جواب دادم ، البته میدونم خیلی فشار آوردم !

ای جان ، از سر صبح منتظر این لحظه رویایی بودم ، مگه این تلفن اجازه میده ، هی پشت هم زنگ میخوره ، این آبدارچی هم زرت و زورت برامون چای تازه دم میاره که دمش گرم با این چای هاش روح آدمو صیقل میده . وقتی که زیپ شلوارتو توی دستشویی باز می کنی ، شروع می کنی به خلق آثار هنری ، انواع آبشارها و رودخونه ها رو میتونی توی چند ثانیه خلق کنی . شاید یه روز به خودم بد گذروندم و بعدش آبشار نیاگارا رو خلق کردم و اونو به اسم خودم ثبتش کردم و از سمت معاون بودم ارتقا گرفتم . از اتاقم کتم رو برمیدارم و سریع خودمو به فروشگاه صوتی و تصویری می رسونم . خودمو معرفی می کنم که از طرف آقای فلانی اومدم . مدل دوربین رو میگم و شاگرد مغازه هم سریع یه دونه آک بندش رو میاره . صاحب مغازه وقتی اسمم رو واسه پرکردن برگه ضمانتنامه می پرسه ، یهو جا میخوره . آقا شما نسبتی با آقای ” شکری ” که معاون شرکت مشاوره … هست دارید ؟ بله خودم هستم . پولو که از جیب کتم درمیارم خودم شکه میشم ، چرا چهارصد تومنه ؟ فروشنده رو می کنه به شاگردش : پسر چرا وایسادی ور و بر نگاه می کنی ؟ بپر یه چایی بریز بیار واسه آقا . شروع می کنه از خودش و سرمایه اش و وضع بازار صحبت کردن . آقای شکری عزیز ، بنده عضو شورای صنفی صوتی و تصویری هم هستم . ما توی مناقصه طرح تعویض لوازم شرکت شما ثبت نام کردیم ، اگر راهی داره ، یه لطفی کنید و به شرایط ما به صورت ویژه نگاه کنید ، ما هم جسارتا فاکتورها رو یه جوری اوکی می کنیم که از شرمندگی شما دربیاییم . خلاصه یه نونی این وسط گیر ما میاد توی این وضع کساد بازار و ما هم میتونیم اطاعت امر کنیم واسه شما . یه سنگ ریزه توی کفشم هست که داره یه ریز میره رو مخم . هرچی پام رو تکون میدم که این سنگه بره یه طرف و زیر پام نباشه ، ول کن نیست . رو به شاگردش می کنه : پسر سوئیچ آقا رو بگیر و دوربین رو بزار تو ماشینشون ، یه سه پایه ناز هم از اون گروناش بزار تو ماشین آقا ، بپر پسر . یه خورده به پول توی جیبم فکر می کنم و یه خورده به این پیشنهاد بی شرمانه این دوزاری ، آخه خجالت نمی کشه ، واسه خودش چی فکر کرده ؟ فکر کرده مثل خودش دزدم ؟ هر کاری کردم قبول نکرد پول دوربین رو حساب کنه . کارت شتاب رو میزارم توی کیفم . خلاصه بهش قول دادم که به مسئول مناقصه زنگ بزنم و کارش رو درست کنم . واسه خودشیرینی و اینکه مطمئن بشه کارش رو درست می کنم ، شماره موبایلم رو می گیره که واسه شب عید یه سری تلویزیون ال یی دی جدید برام میاد که یه چهل و دواینچش رو میفرستم در خونه خدمتون . از فروشگاه میزنم بیرون ، دستی رو می کشم ولی تا پام رو روی پدال میزارم ، بازم این سنگ ریزه میره روی مخم . گوشی رو برمیدارم و به مسئول مناقصه زنگ میزنم و اسم فروشنده رو میگم و بهش میگم که یه کاری کنه که این یارو آخر مناقصه انتخاب بشه .

وقتی سرچهارراه ، پشت چراغ قرمز دستی رو می کشه ، لنگه راست کفشش رو درمیاره و یه تکونی میده و سنگ ریزه رو با دست چپش توی هوا می گیره و پرتش می کنه بیرون . وقتی چراغ سبز میشه و ماشین ها حرکت می کنن ، سنگ ریزه لای شیارهای لاستیک یه پیکان سفید با نمره دولتی ، گیر می کنه و میره .

هنوز با خودم کنار نیومدم که ادامه اش رو بزارم یا نه .

پی نوشت : نظر به اینکه برای دوستان جای سوال بوده ، این پست و پست قبل ، فقط و فقط تراوشات  ذهنی خودمه و واقعی نیست !

پی نوشت :  من فقط فیلم هایی رو که به نظرم ارزش چند بار دیدن دارن رو ، معرفی می کنم . واسه گیر آوردن این فیلم ها ، چیزی به ذهنم نمی رسه ، اگر کسی پیشنهادی داره در این زمینه ، بگه تا شاید راه گشا باشه .

پی نوشت : فیلم PARIS , I LOVE YOU  رو پیشنهاد  می کنم . یه فیلم اپیزودیک رمانس که در شهر عشق – پاریس – فیلمبرداری شده ، 22 تا کارگردان ، هرکدوم یه اپیزود از این فیلم رو کارگردانی کردن ، مرجعی کامل از انواع عشق و نحوه بروزش  رو بدست میده ، محصول 2006 فرانسه .

نگاشته شده توسط: my3dots | ژانویه 13, 2010

ما که هیچ نمی فهمیم از غم سگ ، ما سگ مردمان …

بساط چای و صبحونه بچه های شرکت رو روبراه می کنم . استکان ها رو یه دور آب می کشم و استکان های چای رو روی سینی می چینم و راه میوفتم به سمت اتاق پرسنل . درسته که من لیسانس برق هستم و خیلی از همین پرسنل های زپرتی ، توی کنکور ، رتبه شون شبیه شماره موبایلشون شده بود ، ولی خلاصه ما فقیر به دنیا اومدیم و پارتی نداشتیم و چاپلوسی هم بلد نبودیم و مادرزاد ریشمون هم زیاد نبود که برادر ارزشی بشیم و حقوق درست و حسابی بگیریم . چای رو روی میز معاون میزارم و اون هم داره آدرس نمایندگی دوربین شرکت فلان رو از دوستش تلفنی می گیره . میگه قراره هدیه تولد واسه پسرش دوربین بخره . نمی دونم پشت خط چی گفت که معاون گفت حتما باید تا ظهر بره و بخره . میزنم بیرون و سینی چای رو به بقیه اتاق ها می برم . برمی گردم آبدارخونه و به عید که یه ماه دیگه است فکر می کنم . نمیدونم این سوسک ها از کجا میان جدیدا ، تا میام لهش کنم ، بی شرف میپره زیر کابینت. از همین الانش بچه ها افتادن به جونم که امسال لباس نو میخوان . آخه دو ساله قول دادم که سال بعد عید ، براتون لباس نو میخرم . خسته شدم از بس زدم زیر قولم . آخه اونا که نمیدونن که با ماهی صد و شصت تومن و عیدی صد تومنی و این تورم ، نمیشه امسال عید میوه خرید چه برسه به لباس .

تا کی باید درست زندگی کنم ؟ گوربابای خدا و جهنمش . باید قبل از اینکه معاون بره بیرون ، برم و پولو بردارم ، وگرنه میره خرید و پول رو خرج می کنه . هر وقت معاون میخواد بهم یه پولی به عنوان ” دست خوش ” بده ، دست می کنه تو جیب داخل کتش و یه بسته بزرگ پول در میاره و انگار که داره به گداها پول میده ، یه جوری تو چشمام نگاه می کنه و نهایتش یه اسکناس صد تومنی میده . چاره ای ندارم دیگه . فقط دوست ندارم موقعی که دارم پولو برمیدارم منو ببینه . به خنده روی لب بچه هام فکر می کنم ، موقعی که امسال لباس نوشون رو می پوشن . شاید بشه با بقیه اش ، یه قالی خرید که دیگه روی موکتی که از جگر زلیخا هم پاره پاره تره نشینیم ، اینجوری زنم هم خوشحال میشه . دلمو میزنم به دریا .
معاون میره دستشویی و من هم به بهانه استکان خالی چای میرم تو اتاقش و دست می کنم تو جیب بغل کتش . 7 تا تراول صدی ، ولی من فقط 3 تاش رو برداشتم واستکان رو برنداشتم تا شک نکنه که من اومدم داخل اتاقش و برگشتم آبدارخونه و تراول ها رو به کش شرتم گره زدم . معاون برمی گرده اتاقش و من هم میرم و استکان رو برمیدارم . به دستام نگاه می کنم که یه زمانی باهاش کلی انتگرال و فوریه و مدار و ورقه امتحانی نوشته بودم . ولی الان از بس باهاش چایی ریختم و با وایتکس استکان شستم دیگه داره قهوه ای میشه ، شبیه پوست شتر . از ترس ، دستام میلرزن .  خلاصه این بی شرف از زیر کابینت در اومد ، با پاشنه کفشم چنان لهش می کنم تا دیگه توی محدوده من وارد نشه . خم میشم و جنازه لهیده سوسک رو برمیدارم و یه نگاهی بهش می کنم و میندازمش توی سطل آشغال ، قاطیه باقی آشغال ها .
بابام خدابیامرز، همیشه سرش رو بالا می گرفت و با افتخار می گفت : من این بچه ها رو با پول کارگری و حلال بزرگ کردم . هرگز روم نشد به خدابیامرز بگم : آخرش چی شد ؟
گور بابای عدل الهی ، خودم عدالت رو اجرا کردم . با این وضعیت هم بچه های من لباس نو می پوشن و هم بچه معاون یه دوربین واسه تولدش هدیه می گیره . حالا دوربینش یه خورده ارزونتره ، چه فرقی می کنه ؟

پی نوشت : فیلم BEFORE THE DEVIL KNOWS YOU’RE DEAD رو پیشنهاد می کنم . محصول 2007 فرانسه . داستان بسیار قوی و فیلم برداری بی نظیر و بی عیب . نقش های اول این فیلم رو ، بازیگران متخصص در نقش های عصبی ایفا می کنن . اگر دنبال دیدن عشق واقعی و ناب یه مرد هستید ، پیشنهاد می کنم که از دست ندید این فیلم رو . یه سکانس فیلم ، پشت هر مردی رو خیس عرق می کنه .

مسابقات اسبدوانی
زمان شرط بندی تموم میشه و همه منتظر شروع مسابقه میشن . برای بار هزارم به همه جای اسب ها در چند ماه گذشته ، رسیدگی میشه و همه سوارکارها اسب هاشون رو نوازش می کنن و ازشون می خوان که تمام تلاششون رو بکنن . ماشه تپانچه کشیده میشه و اسب ها و سوارکارهاشون شروع به تلاش می کنن . در انتها یکی نفر اول میشه و همه خبرنگارها و مردم با کلی عزت و احترام به سمتش میرن . چند تا عکس با اسبش می گیره و افسار اسبش رو به تیمار میده و خودش به سمت سالن کنفرانس میره و از تلاش ها و تمرینات شبانه روزیش حرفها میزنه . ولی اسبش سال بعد شاید بر اثر بیماری بمیره و اون میره دنبال یه اسب دیگه و قهرمانی دیگه . سال ها بعد ، به عنوان پیشکسوت و مربی ، درآمد خوبی خواهد داشت .
موج سواری
وقتی جریان هوا به دلیل تغییرات دما ، به سمت سطح آب های آزاد حرکت میکنه ، موجب حرکت آب به سمت ساحل میشه و موج های کوچیکی رو ایجاد می کنه . از برآیند چندین موج کوچیک و اصل هم نوسانی موج بزرگی بوجود میاد و این موج در سواحل عمیق نزدیک به خشکی ، بیشترین ارتفاع خودش رو به دلیل ماکزیمم شدن شتاب ، می گیره . موج سوارها که ازمدتی قبل در منطقه حاضر هستن ، با پیدا کردن موقعیت مناسب ، در بیشترین ارتفاع سوار این موج میشن و به هنر نمایی می پردازن . با تموم شدن جریان این موج ، موج سوار به سمت موج بعدی و لذت بعدی حرکت میکنه . از حرکات زیبای این موج سوار ،درآمد زیادی نصیبش میشه و تصاویر زیبایی در خاطره ها میمونه و در خاطر کسی نمیمونه که اون روز ، بهترین موج ها ، موج سوار رو یاری کردن .



با دقت در تصویر بالا یه مقداری ” موج ” دیده میشه .

این پست حاوی هیچ گونه جمع بندی نمی باشه . هر گونه نظر مخالف و موافق و دوست و دشمن بدون هیچ گونه کم و کاست و سانسوری ، نمایش داده میشه . از فحش دادن پرهیز نفرمایید .

پی نوشت : عکس بالا رو خودم با چسبوندن چندتا عکس به هم درست کردم . اگر گویا نیست ، شرمنده .

پی نوشت : فیلم DORIAN GRAY  براساس کتابی از اسکار وایلد رو پیشنهاد می کنم . محصول 2009 UK . برداشت های زیادی میشه ازش کرد .

نگاشته شده توسط: my3dots | ژانویه 6, 2010

نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم

* دقت کردی ، تو تمام کشورهای نفت خیز منطقه افرادی با پست و سمت ” امیر ” و ” سلطان ” و ” رئیس حکومت ” و ” رهبر” نفر اول کشورشون هستن و اختیارات تام در امور کشوری دارن ؟
* دقت کردی توی این سالها توی چند تا از کشورهای دور و اطرافمون حزب اله تشکیل دادیم و ازشون حمایت کردیم و بهشون پول دادیم تا حکومت حزب اله رو تو کشورهاشون ایجاد کنن ؟
* دقت کردی تو هر کشوری که دین غالبشون اسلامه ، دیکتاتوری معنا پیدا می کنه و دموکراسی رنگ میبازه ؟
* دقت کردی اگر فقط یه هفته به دلیل درگیری و تعویض حکومت و دولت ، مثل سال پنجاه و هفت ، نفت از ایران صادر نشه چند تا کشور بزرگ دنیا از این قضیه ناراحت میشن ؟ به نظرت اونا حاضرن این اتفاق بیوفته ؟
* دقت کردی تو کشور خودمون ، همزمان با هر اعتراض خودجوشی که بوسیله مردم برای تغییر دولت و حکومت اتفاق میوفته ، یه جاهایی از کشور اعلام استقلال و جدایی می کنه و سریع به سمت جنگ داخلی و قبیله ای میره ؟
* دقت کردی خیلی از مرزهای کشورمون ، همین الان از طرف عراق به دلیل درگیری سر چاه های نفت و از طرف پاکستان به دلیل حرکات طالبان و از طرف افغانستان به خاطر ایجاد تونل مخدر ، ممکنه درگیر جنگ بشه ؟
* دقت کردی یه گروه تندرو داخل کشور و دولت هست که ممکنه از برآیند زحمات مردم برای تغییر حکومت استفاده کنه و اغتشاشات رو بهانه کنه تا رهبری ضعیف و غیر مقتدر (از نظر اون گروه ) رو پایین بکشه و رهبری تندرو رو به جاش بزارن ؟
* دقت کردی توی خانواده های خودمون درصد بسیار زیادی از بچه ها که متولد میشن ، نام یکی از چهارده معصوم رو یدک می کشن ؟ و دین توی رگ و خونمون رفته و جزئی از زندگی اجتماعی مون شده ؟
* دقت کردی خیلی از ما که ادعای روشنفکریمون میشه ، هنوز وقتی می خواهیم نهایت انزجار خودمون رو از حکومت و دولت اعلام کنیم از شعار ” مرگ بر … ” استفاده می کنیم ؟ به جای اینکه با این دید به قضیه نگاه کنیم که ما حکومت و دولتشون رو قبول نداریم ، نه اینکه آرزوی مرگ اونها رو داشته باشیم و از ته دل مرگ یک انسان رو بخواهیم .
باز هم به نظرت باید بدون گذروندن پیش نیازهای لازم برای دموکراسی ، حکومت عوض بشه ؟ یا باید ” من ” عوض بشم ؟

پی نوشت : توی این پست قسمت نظرات بازه تا دوستان و دشمنان با گفتن دلیل ، مخالفت خودشون رو اعلام کنن .

پی نوشت : فیلم CHARLIE WILSON’S WAR  رو پیشنهاد می کنم . محصول 2007 ، گروه بازیگری خوبی داره . در مورد جنگ افغانستان و قضایای پشت پرده اون جنگه . البته جنگی که توش طالبان قدرت گرفتند و علیه روسیه بود .

نگاشته شده توسط: my3dots | ژانویه 2, 2010

سال 1400 و خورده ای شمسی … آه که اینطور …

اپیزود اول –  لحظه‌ای آسمان تو بنگر- چهره‌ی ارغوانی‌ام- با غم عشق او خزان شد- نوبهار جوانی‌ام

سال 1429

با اینکه سنش حدود سی و هشت ساله ولی موهای جلوی سرش کاملا سفیده . پشتش رو به صندلی پلاستیکی جلوی کافه می چسبونه و در حالیکه لیوان شکلات داغ رو سر می کشه ، زیر چشمی به صحنه درگیری لفظی زن و شوهر داخل کافه نگاه می کنه . خیلی سال پیش بهش گفته بود که این آدم به درد زندگیت نمی خوره . روزنامه رو جلوی صورتش می گیره و شروع می کنه به خوندن تیتر روزنامه . ” اصلاح طلبان اسلامی فردا در روز عاشورا علیه جمهوری سکولار کشور راهپیمایی خواهند کرد “

اپیزود دوم -  آتش در دل فکن – برپا کن صد شرر – سوزان کوبان شکن – برکش جامی دگر

سال 1427

ساعت حدود 2 شبه و هر کاری می کنه خوابش نمیبره . خیال عشق بازی با اون از سرش بیرون نمیره و یه لحظه ولش نمی کنه . احساس می کنه ترشحاتش شرتشو خیس کرده . بلند میشه و یه دوش می گیره و یه قرص زاناکس میندازه بالا و میره به سمت تختش . روزنامه رو جلوی صورتش می گیره و زیر نور چراغ خواب شروع می کنه به خوندن تیتر روزنامه ” مردم در خیابان های تهران نسبت به تقلب در انتخابات ریاست جمهوری سکولار راهپیمایی مسالمت آمیز کردند “

اپیزود سوم – عقل یک لاستیک فرسوده نیست، گیر کرده در گل و لای – مغز نیست یک مخابرات متروکه

اواخر سال 1419

رقص نور یواش یواش کند میشه و روشنایی سالن به حالت اولش بر میگرده . موزیک قطع میشه و خونواده ها به سمت عروس و داماد میرن و کادویی هاشون رو میدن . از جاش بلند میشه و سکه ای که یه روزی از خودش هدیه گرفته بود رو به عنوان هدیه میده و خداحافظی میکنه .  به خونه که میرسه ، یه ته لیوان ویسکی میخوره و شروع می کنه به خوندن تیتر روزنامه ” با اینکه سی سال از استقرار جمهوری سکولار می گذرد ، هنوز وضع معیشتی مردم سامان نگرفته و مبارزه با دانه درشت ها شروع نشده است “

اپیزود چهارم -  عشق سر کوچه به آهنگ زباله رقصید – وعده‌ی فردوس هدر شد، شده از دست عمر – مرد جان به لب رسیده را چه نامند؟

نیمه اول سال 1419

فکرشو نمی کردم یه روزی آدمی که عاشقشم تصمیم بگیره با دوستم ازدواج کنه و من این وسط گیر کنم . یه روز کامل واسه دوستم توضیح داد که عزیزم این آدم به درد زندگی تو نمی خوره . واسه عشقم هم توضیح دادم که این آدم به درد زندگی تو نمی خوره . ولی هیچکدوم قبول نمی کردن . باز یه شکست عشقیه دیگه ، بی خیال موضوع میشم و  بر میگردم خونه و تیتر روزنامه رو میخونم ” مردم فردا در سراسر کشور سالروز رفراندم رو جشن می گیرند و به یاد شهدای 25 خرداد سال 88 سراسر تهران گلباران می شود “

***

پی نوشت :  فیلم PHILADELPHIA  رو پیشنهاد می کنم . تام هنکس اسکار بهترین بازیگر نقش اول رو ، تو این فیلم گرفت . بروس اسپرینگستین هم اسکار بهترین موسیقی اورجینال رو تو این فیلم گرفت . اگر کارگردان یا نویسنده بودم ، کارهام شبیه این فیلم می شد .

پی نوشت :  توی انقلاب 57 هم مردم نمی دونستن چی می خوان ، فقط می دونستن که اون حکومت رو نمی خوان .

پی نوشت : اگر نصف سیب رو با رنده درشت ، رنده کنید و با یه مقدار دونه انار توی مایع ژله توت فرنگی بریزید ، کوکتل خوشمزه ای بدست میاد . میتونید تو این شب های سرد زمستونی به  شوفاژ تکیه بدید واز خوردنش  لذت ببرید و مثل من در مورد … نظر بدید .

بعدا نوشت : سیستمم رو عوض می کنم . واسه همین تمام دوستان و دشمنانی رو که ADD TO FAVORITES بودن رو لینک کردم تا گمشون نکنم . از اینکه از همشون اجازه نگرفته عذر می خوام . اگر کسی ناراحت بود می تونه اعتراض کنه و حذف کنم لینکش رو . قسمت نظرات رو هم به چند دلیل بستم . از دوستانی که تا امروز برای بنده کامنت گذاشتن و نظراتشون رو گفتن و بنده رو راهنمایی کردن ممنونم . شاید یه روزی بازش کردم .

نگاشته شده توسط: my3dots | دسامبر 24, 2009

به چی تو دل می خندی ؟

تا حالا شده تو محل کارت ، کسی به پستت بخوره که هیچی نمی فهمه و هر چی براش توضیح میدی که عزیز من اشتباه اومدی یا من مسئولش نیستم یا باید مراحلش طی بشه یا چند لحظه صبر کن تا نوبتت بشه ، بازم حرف خودشو تکرار می کنه و میره رو اعصاب ؟ تازه فکرشو کن که این اتفاق سر صبح و یا آخر وقت کاری برات پیش بیاد . تو دلت بهش چی می گی ؟

تا حالا شده که تو دانشگاه برای حاضر نشدن سر امتحان و کم کاریه های دیگه ات که برای همشون دلیل موجه داری ، یه ساعت واسه استاد فک بزنی و اون بازم حرف خودشو بزنه و هیچی از مشکلاتت و در گیری هات سرش نشه ؟ تو دلت بهش چی می گی ؟

تا حالا شده که آدرس یه جایی رو نتونی پیدا کنی و بعد از دو ساعت گشتن و پیدا نکردن مستاصل و ناراحت و خراب ، جای پارک هم پیدا نمی کنی ، پس یه نیش ترمزمی کنی تا آدرس رو از یکی بپرسی که می بینی راننده پشتی دستشو گذاشته رو بوق و تو آینه که نگاه می کنی ، می بینی داره داد و فریاد می کنه ؟ تو دلت بهش چی می گی ؟

تا حالا شده یه روز تصمیم بگیری ، واسه دل خودت ، خوشگل کنی و حسابی به خودت برسی و هرچی لباس خوشگل و باحال داری بپوشی و بری بیرون ، اون وقت کلی نگاه هرزه و متلک و جملات قصار و بعضا تماس های بدنی نثارت شده باشه ؟ فکر کن هر روز یه آدم معمولی هستی و یه روز تصمیم گرفتی که یه خورده متفاوت باشی . تو دلت بهشون چی می گی ؟

تا حالا شده تو یه روز بارونی ، وقتی داری از خیابون رد میشی ، یهو یه ماشین از کنارت رد بشه و سر تا پات رو خیس آب کنه ؟ فکر کن روز شنبه باشه و همه لباسات تمیز و اتوکرده باشه . تو دلت بهش چی می گی ؟

تا حالا شده تو یه اداره یا جایی شبیه اون ، به عنوان مراجعه کننده ، چندین ساعت کارت گیر کرده باشه و هیچ پیشرفتی نداشته باشی و یهو یه شاخ شمشاد بیاد داخل و بگه من از طرف آقای فلانی اومدم و کارش سه سوته راه بیوفته ؟ تو دلت به اون کارمند و شاخ شمشاد چی می گی ؟

***

لطفا متن بالا رو با عوض کردن جای شخصیت های وقایع دوباره بخونین . خیلی از مواقع ما جزو شخصیت های دوم هستیم . فرافکنی نکنیم و براش دلیل نیاریم . آره ، من و تو هم همین کارها رو خیلی از مواقع کردیم . آره ، همین شمائی که داری این متن رو میخونی ، شما هم استثنا نیستی .

هر چی تو دلت خواندی ، از آن تو .

پی نوشت : این پست نتیجه گیری نداره و به عهده خواننده واگذارشده .

پی نوشت : فیلم AFTER HOURS رو پیشنهاد می کنم . محصول سال 1985 و کارگردانش مارتین اسکورسیزی . یه فیلم شخصی حساب میشه .

پی نوشت : یکی از میوه هایی که بر خلاف ظاهر سوسولش خیلی ماندگاره ، توت فرنگیه . بهتره رو ظاهر چیزی حساب نکنم . قبل از ارسال این پست چندتا توت فرنگی رو انداختم توی بستنی وانیلی و با میکسر یه حالی بهش دادم.

اپیزود اول

ساعت 45 : 6 صبح

قوری رو میشورم و ظرف چای رو بر میدارم چای رو میریزم توی قوری و در قوری رو میزارم روی ظرف چای و در ظرف چای رو میبرم طرف قوری . در قوری به شکل دایره و در ظرف چای به شکل مربع هست .

ایپزود دوم

ساعت 30 : 2 عصر

ناهارم تمام شد  . یه دستمال کاغذی تو دست چپمه و یه نصف خیار تو دست راستم . میخوام دور دهنم رو با دستمال کاغذی پاک کنم . چند ثانیه بعد . دستمال کاغذی تو دهنمه و دارم خیار رو به لبم میمالم .

اپیزود سوم

ساعت 10 : 11 شب

یکی از عادات ناپسند من از نظر مادرم اینه که ، بعد از شام ، میام وسط سالن دراز می کشم و پاهامو میذارم رو مبل و یه بالشت میزارم زیر سرم و مجله و کتاب می خونم . میگه هنوز غذات هضم نشده دراز نکش . تو دست راستم مجله و تو دست چپم بالشت . بالشت رو زیر سرم جاسازی می کنم و سرم رو ول می کنم رو بالشت . پشت سرم از درد سوت میکشه . سرم رو ول کردم رو مجله .

ایپزود چهارم

ساعت 00 : 2 بامداد

میرم تو اطاقم و در رو می بندم و  پنجره رو وا می کنم . سیگارو میزارم رو لبم و با کبریت روشنش می کنم . کبریت سوخته رو میزارم گوشه لبم و سیگارروشن رو پرت می کنم تو حیاط .

***

گاهی ادراک و احساس من اشتباه می کنن . خیلی وقتا درست نمی بینم و درست نمی شنوم . خیلی از وقتا همین قضیه باعث میشه بین من و اطرافیانم ناراحتی پیش بیاد . اگر یه چیزی می شنوم یا می بینم نباید همون لحظه در موردش قضاوت کنم .

پی نوشت : فیلم TIME رو از دست ندید . کاگردانش Ki- duk Kim .  اهل کره جنوبیه  و محصول سال 2006 .  یه شاهکار دیگه هم داره که بعدا معرفی می کنمش .

پی نوشت :  نمی دونم چرا ولی هر وقت که دارم چیزی می نویسم  ، دوست دارم محسن نامجو برام بخونه .

پی نوشت : پست بعدی کاملا انتقادیه . اگر ناراحت میشید کلا دور من رو خط بکشید . قصد توهین ندارم و به کسی هم توهین نمی کنم . دوست ندارم رفع سو تفاهم بکنم واسه کسی .

بعد نوشت : منظورم از این پست رو نتونستم خوب برسونم گویا . اپیزودها مثالیه برای نشان دادن اینکه احساس و ادراک انسان اشتباه می کنه . منظورم قضاوت و تصمیم بر پایه این احساس و ادراک بوده .

چند وقته که هر روز حالم بد میشه و گلاب به روتون بالا میارم . دکترم گفته به یه چیزایی آلرژی دارم . من هم شروع کردم یه لیست از چیزایی که بهش آلرژی دارم رو نوشتم .

حالم از خودم به هم میخوره

- وقتی از کانت و اسپینوزا و هگل و مارکس  و فروید حرف ها میزنم ولی بچه خودمو نمی تونم تربیت کنم .

- وقتی با هر زنی که دارم حرف میزنم به مزه رژ لب سربدارش فکر می کنم .

- وقتی توی دستشویی عمومی اول میرینم و بعدا شیر آب رو چک می کنم .

- وقتی مدافع حقوق حیوانات میشم ولی توی خونه چند تا از پاهای مورچه ها رو می کنم و به راه رفتنشون می خندم .

- وقتی میتونم توی یه جمله و بدون وقفه حداقل بیست تا ” ایسم و ایست ” بیارم بدون اینکه با افکار صاحبان اون سبک هیچ آشنایی داشته باشم .

- وقتی به بغل دستی هام توی جامعه به چشم گاو و گوسفند و خر نگاه می کنم در حالیکه خودم خرم .

- وقتی در دفاع از حقوق زنان مینویسم ولی توی خونه زنم باید مطیع و فرمانبر باشه .

- وقتی باید همه کوچکترها به من احترام بزارن ولی من توی مترو مثل بوفون شیرجه میرم رو صندلی و به هیچ پیرمرد و پیرزنی نگاه هم نمی کنم .

- وقتی از درس خوندن فقط درس پاس کردن رو و توی آزمایشگاه هم گزارش کار کپی کردن رو یاد گرفتم و موقع کار توی جامعه که میشه حرف از شایسته سالاری می زنم .

- وقتی در انتقاد از رسانه ملی صحبت ها می کنم ولی هیچ سریال آبکی از همین رسانه رو از دست نمی دم .

- وقتی  از حقوق شهروندی و احترام متقابل در ایالات متحده صحبت می کنم ولی شب ها پلاستیک آشغال رو جلوی در خونه شما میذارم .

- وقتی از دموکراسی میگم ولی طاقت شنیدن نظر مخالف رو ندارم و همیشه نظر من درسته و نظر شما غلط .

- وقتی از جسم و جانت فقط مثلث طلایی هیکلت رو خوب درک می کنم .

- وقتی از روشنفکری فقط سیگار و عینک و قهوه اش رو یاد گرفتم .

- وقتی به ظاهر و لباست می خندم در حالیکه تو میتونی به افکارم بخندی .

حالم از هرچی اسم و برچسب به هم میخوره . فرهنگ جامعه چیزی جز فرهنگ ” من ها ” ی جامعه نیست و این من هستم که دارم این فرهنگ رو به لجن می کشم . سطح فکر جامعه چیزی جز سطح فکر ” من ها ” ی جامعه نیست و این من هستم که این سطح فکر رو پایین آوردم .

پی نوشت : با عرض پوزش از جناب حافظ .

بی … و سر داده و دزدیم و دغل باز          آن کس که …

پی نوشت :  فیلم MANAGEMENT رو پیشنهاد می کنم . البته اگر من بودم دقیقه 68 فیلم رو تموم می کردم .

نگاشته شده توسط: my3dots | دسامبر 1, 2009

اپیزود اول – عشق پانزده سانتی از آن تو

وقتی برای اولین بار دیدش ، با اون روسری گل گلی قرمز و آبی که سفت زیر چانه اش گره زده بود و تند تند قدم بر میداشت ، یه حسی بهش گفت که ازش خوشش میاد . وقتی انگشتاشو لای انگشتاش گرفت و با بازدمش گرمش میکرد ، وقتی دلشو بدست آورده بود و دخترک دوستش داشت ، وقتی بهش قول داد که میام خواستگاریت ، وقتی دخترک از خوشحالی اشک شوق میریخت ، وقتی تو یه غروب پاییزی خودش رو به وسط پاهای دختره رسوند و علاوه بر پرده حجب و حیا ، پرده … دخترک رو هم پاره میکرد ، وقتی قلبشون با دو برابر توان معمولش داشت خون پمپاژ میکرد ، وقتی حس ناپلئون بناپارتو داشت تو گوئی که سرزمین ایتالیا رو فتح کرده ، وقتی دخترک شاهزاده سوار بر اسب سفید زندگی خودش رو پیدا کرده بود . کی فکر میکرد که چند سال دیگه من بیام و واسه همه تعریف کنم چی دیدم ؟

اپیزود دوم – جهان اصلن نمی چرخد ، راه هم نمی رود

وقتی رفیق پدر داره واسه پدر از شرایط اجتماعی صحبت میکنه . وقتی از دخترهائی میگه که از روستا با مامانشون به مطبم می آیند تا دردشون رو دوا کنم . وقتی میگه هر چی فکر میکردم هیچ دلیلی برای دل دردش نتونستم پیدا کنم تا اینکه ازش خواستم یه آزمایش دیگه هم بده . وقتی نتیجه آزمایش رو دیدم وا رفتم واسه خودم . مامانشو فرستادم بیرون . ازش پرسیدم : دخترم مگه شوهر داری؟ وقتی گفت نه ولی تو رو خدا به مامانم چیزی نگید که منو میکشه . بابام سرمو میبره . وقتی مامانش فهمید و … . دکتر می گفت از اون سال ها خیلی میگذره و الان دیگه برام طبیعی شده . دیگه وقتی یه دختر با مامانش میاد قبل از اینکه به مسمومیت و پرخوری و سنگ کلیه و غیره فکر کنم به این فکر میکنم که این هم حتما حامله است . تو این دوره زمونه این چیزا طبیعی شده .

اپیزود سوم – آهو به دست هیچ کس آرام نیست ، غزل درکوچه روانه نیست

وقتی میام تو وبلاگستان با تعداد زیادی وبلاگ آشنا میشم که همشون دارند یا در مورد بی وفائی زن ها مینویسه یا تحقیرشون میکنه یا میگن که به درد هیچ کاری نمیخورند به غیر از … . به وبلاگ دخترونه ای بر میخورم که پر از آه و اشک و این حرفاست . با وبلاگ هایی آشنا میشم که بحث و تبادل نظر در مورد چگونگی برخورد درست با مردها توش نوشته شده .

ایپزود چهارم – من نیز مریم باکره نیستم

وقتی که فهمیدم این عضو بدن بجز دفع ادرار کار دیگه ای هم میتونه بکنه ، با یه خانومی دوست بودم . این اتفاقات برای من هم افتاد . و وقتی که روی آسمان هفتم در حال اسب دوانی و یکه تازی بودم دامن از دست برفت و این شک که شاید پدر فرزند ناخواسته ای شده باشم آزارم داد . همون شب بهش اطلاع دادم و هر چی که از عالم طبابت بلد بودم تجویز کردم تا سریعتر عادت ماهانه اتفاق بیوفته و من که خودم فقط کودکی بودم که سبیل داشت پدر نشوم . هر چی صبر کردیم عادت ماهانه اتفاق نیفتاد و ما هم تصمیم گرفتیم که به پزشک مراجعه کنیم و درخواست تست حاملگی دادیم . وقتی توی آزمایشگاه با چشمشون به ما کلی فحش میدادند با کمال پر روئی گزینه متاهل رو انتخاب کردیم . ایشون تست دادند و من جان دادم تا نتیجه آزمایش اومد و ما پدر نشده بودیم و فقط برای چند روز این عادت ماهانه جا به جا شده بود و ما رو هل ورداشته بود . ایشون هم بعد از چند سال برای ادامه تحصیل به خارج از کشور رفتند و دوستی ما به همین جا ختم شد .
***
ما چه کرده ایم که از دختر های جامعه انتظار روابط باز و کامل رو داریم ؟ غیر این بوده که هر وقت گند زدیم تنهاشون گذاشتیم با یه عالمه مشکل و سرکوفت و یه پنجره بدون پرده ؟ این ما بودیم که پایه گذار این بی وفایی ها و تنوع طلبی ها بودیم . اگر الان می بینی که دوست دخترت با اینکه با تو دوسته ولی چشمش دنبال یه پسر بهتر میگرده واسه اینه که تاریخ بهش گفته ما حتما خیانت میکنیم . ما ثابت کردیم اگر بدون مهر ثبت و احوال به چیزی که میخواهیم برسیم حتما ولش می کنیم . اگر از اول وقتی مشکل پیش میومد مثل آدم میرفتیم و کنارشون میموندیم و فقط اسم مرد بودن رو یدک نمی کشیدیم اینی نمی شد که شد .
***
پی نوشت : دوست دارم تجربه اول جنسی همسرم نباشم ولی آنگونه باشم که تجربه آخرش باشم .
پی نوشت : فیلم TEN MINUTES OLDER  رو پیشنهاد میکنم . یه فیلم که کار مشترک بیش از 20 کارگردان کار درست دنیاست .

بعدا نوشت : نظریه نسبیت در کل اموز زندگی جریان داره . پس در حین خوندن این انتقاد به این نظریه هم نیم نگاهی دارم و هیچ مسئله ای رو به صورت مطلق بررسی نمی کنم .

نوشته‌های قدیمی‌تر »

دسته‌ها